کد خبر: 4367493
تاریخ انتشار : ۲۰ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۳:۵۶
در افق بعثت/9

سرمایه نمادین در لحظه‌های بحران یک جامعه چگونه معنا می‌شود

عطاری

به قلم سیدمحمدعطاری؛  مدیر اداره امور بین‌الملل دانشگاه امام صادق(ع) 

سکوت، گاهی نه غیاب صدا، بلکه انباشت معناست، لحظه‌ای که جمعیت پیش از آن‌که چیزی بگوید، به زبان بی زبانی خود عهد می‌بندد و در آن فاصله‌ کوتاه میان نفس‌ها، می‌توان فهمید که واقعه‌ای بزرگ در ژرفای حافظه‌ جمعی در شرف رخ دادن است. پیش از آغاز نماز بر پیکر رهبر شهید انقلاب و خانواده ایشان، آن‌گاه که چشم‌ها بیش از آن‌که به افق نگاه کنند، به درون خود فرو می‌روند و دست‌ها بی‌اختیار بر سینه می‌نشینند. در این میان، صدای حاج محمود کریمی، با آغاز آرام نوحه‌ای آشنا، بر این سکوت می‌نشیند: «ای میهن خدایی ...» و همین عبارت، به طرز شگفتی، همزمان هم وطن را به یاد می‌آورد و هم خدا را، هم خاک را و هم افق را، هم تاریخ را و هم وعده را، گویی کلمات از ابتدا برای چنین پیوندی آفریده شده‌اند و اکنون، در این لحظه، معنای کامل خود را پیدا می‌کنند. ابتدا فقط صدای مداح است که شنیده می‌شود و مردمی که با چشمانی گریان به سر و سینه خود می‌زنند.

اما رفته رفته، مردم گروه گروه با این نوای آشنا دم می‌گیرند و با یکدیگر همصدا می‌شوند و به جایی می‌رسد که صدای جمعیت غالب می‌شود؛ گویی این مردم هستند که دارند نوحه‌سرایی و نه فقط مداح. «صدای فرد» به «صدای یک ملت» تبدیل می‌شود، ملتی که در یک لحظه، بدون قرار قبلی، بدون متن از پیش تمرین شده، نوایی آشنا را که یادآور مراسم شب عاشورای سال 1404 حسینیه امام خمینی است، هم‌نوا می‌شوند. آن هنگام که رهبر شهید، با حضور از پیش تعیین نشده خود در حسینیه، روح اقتدار و مقاومت را در جان ملت ایران همچون گذشته می‌دمد و با گفتن این جمله به مداح آن شب، حاج محمود کریمی، باز هم ملت ایران را متوجه پیوند ناگسستنی میان اسلام و ایران می‌سازند؛ «ای ایران بخوان».

آن‌چه در مراسم وداع با پیکر رهبر شهید انقلاب و در آن هم‌نوا شدن رخ می‌دهد صرفاً بلندتر شدن صدا و هم‌صدا شدن جمعیتی انبوه نیست، بلکه یک تغییر وضعیت است؛ گویی جمعیت از حالت تماشاگر یک مراسم به حالت فاعل یک رخداد عبور می‌کند و در همان عبور است که سوگواری، از رنج منفعلانه به اقدار و مقاومتی فعالانه بدل می‌شود، اشک جاری می‌ماند اما قامت‌ها نمی‌شکند، حزن هست اما فروپاشی نیست و امید، نه به صورت شعار، بلکه به صورت یک گرمای آرام، زیر پوست جمعیت حرکت می‌کند.

در این هم آوایی، پیوند میان وطن، ایمان و شهادت، به شکلی محسوس به تجربه تبدیل می‌شود، زیرا «میهن خدایی» جمله‌ای است که اگر در وقت دیگر گفته شود شاید شبیه استعاره‌ای شاعرانه به نظر برسد، اما این‌جا، پیش از نماز و در آستانه‌ی وداع، به صورت یک گزاره‌ زیسته درمی‌آید، انگار مردم با هر بار تکرارش، هم خاک را تقدیس می‌کنند و هم مسیر معنایی خود را تنظیم، هم وطن را از سطح یک واحد جغرافیایی به مرتبه‌ یک امانت الهی ارتقا می‌دهند و هم دینداری را از حریم خصوصی به تعهدی عمومی پیوند می‌زنند.

کسی در میان جمعیت شاید به یاد سال‌هایی می‌افتد که «ملت» در زبان سیاست، گاه به واژه‌ای خشک تقلیل می‌یافت و «امت» در زبان دین، گاه به مفهومی انتزاعی، اما این‌جا این دو واژه، بی آن‌که روی کاغذ تعریف شوند، در ملتی که اکنون شانه به شانه کنار هم ایستاده، در اشک‌های مشترک، در سینه‌هایی که قلبشان با یک ضربان می‌تپد، در یک تجربه‌ عاطفی همگانی، به هم می‌رسند و تصویر می‌سازند. از همین روست که این صحنه، تنها یک نوحه‌خوانی نیست، بلکه لحظه‌ای است که می‌توان در آن دید چگونه آیین، جامعه را به خود نشان می‌دهد و چگونه یک ملت، در آینه‌ سوگ، صورت خود را دوباره بازمی‌شناسد.

اگر قرار باشد از زبان علوم اجتماعی سخن بگوییم، آنچه در چنین لحظاتی رخ می‌دهد، می‌توان گفت به آن «شور جمعی» می‌گویند. در میدان وداع، شور جمعی دقیقاً همان لحظه‌ای است که فرد حس می‌کند احساسش دیگر فقط متعلق به خودش نیست و همزمان درمی‌یابد که این بیرون رفتن از خود به معنای از دست دادن خویشتن نیست، بلکه به معنای یافتن خود در مقیاسی بزرگ‌تر است.

این‌جا جمعیت نه آنکه صرفاً همزمان می‌گرید، بلکه در قالب یک «ما» نفس می‌کشد و این «ما» از جنس توافق عقلانی ساده نیست، از جنس تجربه‌ مشترکی است که در آستانه‌ها پدید می‌آید، جایی که زندگی روزمره موقتاً تعلیق می‌شود و انسان‌ها، فارغ از نقش‌های معمول، در نوعی اشتراک وجودی قرار می‌گیرند. در این وضعیت، مرزهای معمول طبقه، حرفه، سن و سلیقه رنگ می‌بازد، نه به این معنا که اختلاف‌ها ناگهان محو می‌گردد، بلکه به این معنا که چیزی بزرگ‌تر، همه را زیر یک سقف معنایی قرار می‌دهد، سقفی که از جنس آیین است و با زبان مرثیه ساخته می‌شود.

اما چرا مرثیه و چگونه مرثیه می‌تواند به اقتدار پیوند بخورد، آن هم بی آن‌که به شعار و نمایش سیاسی تقلیل یابد. مرثیه، در فرهنگ شیعی، تنها یادکرد فقدان نیست، بلکه نوعی نظام معناست که فقدان را از سطح حادثه به مرتبه‌ی روایت می‌برد و روایت، قدرت سازمان‌دهی حافظه را دارد. از این منظر، تشییع رهبر شهید انقلاب، رخدادی است که در آن، شهادت نه نقطه‌ پایان، بلکه نقطه‌ آغاز بازآرایی اجتماعی می‌شود، زیرا خون شهید، پایان یک زندگی نیست، آغاز حیات اجتماعی تازه‌ای است که در آیین تشییع، خود را در قامت ملت آشکار می‌کند، از همین رو خون نمی‌خوابد، بلکه در حافظه جمعی و کنش اجتماعی به جریان ادامه می‌دهد.

این گزاره، اگر در خلأ گفته شود، ممکن است به چشم برخی یک جمله‌ احساسی بیاید، اما کافی است به همان لحظه‌ همصدا شدن جمعیت برگردیم، تا ببینیم چگونه «خون» به «صدا» تبدیل می‌شود و چگونه «صدا» به «حافظه» و چگونه «حافظه» به «اراده». مرثیه در این‌جا عمل می‌کند، نه فقط به مثابه موسیقی سوگ، بلکه به مثابه فناوری پیوند اجتماعی، به مثابه دستگاهی که پراکندگی را جمع می‌کند، بی‌قراری را صورت می‌دهد و غم را به زبان مشترک بدل می‌سازد.

در متن دین، این پیوند میان قیام و سوگ، میان اشک و ایستادگی، پیشاپیش صورتبندی شده است، آن‌جا که قرآن، خطاب به انسان، تنها یک موعظه را کافی می‌داند: «إنّما أعظكمْ بواحدةٍ أنْ تقوموا للّه مثْنى وفرادى» یعنی من شما را به یک چیز پند می‌دهم، این‌که برای خدا به پا خیزید، دو به دو و یک به یک و این آیه، در زمینه‌ اصلی‌اش دعوت به تفکر و خروج از غبار عادت است، اما قدرت آیات در همین است که به لحظه‌های مختلف تاریخ امکان خوانده شدن می‌دهند.

در آیین تشییع، «قیام لله» صرفاً یک دستور اخلاقی فردی نیست، بلکه معنای اجتماعی می‌یابد، زیرا مردم به پا می‌خیزند، نه برای نمایش، بلکه برای آن‌که نشان دهند پیوندشان با حقیقتی که در شهادت متجلی شده است، قطع شدنی نیست. «قیام لله» در این‌جا، هم معنای درونی دارد، یعنی بازسازی نیت‌ها و هم معنای بیرونی، یعنی ایستادن برای پاسداری از یک هویت مشترک و همین دوگانگی است که مفهوم را از شعارزدگی نجات می‌دهد، زیرا فرد در دل جمعیت، هر بار که کلمه‌ای را زمزمه می‌کند، با خود حساب و کتاب می‌کند که «برای چه» ایستاده است و این پرسش، دقیقاً همان لحظه‌ تفکر است که آیه از آن سخن می‌گوید.

در کنار آن، آیه‌ حیات شهیدان، به این آیین یک لایه‌ دیگر می‌افزاید، زیرا قرآن یادآوری می‌کند که «ولا تحْسبنّ الّذين قتلوا في سبيل اللّه أمْواتًا بلْ أحْياءٌ عنْد ربّهمْ يرْزقون». اگر این آیه را تنها به تسلی فردی تقلیل دهیم، از نیمی از ظرفیتش غافل می‌شویم، زیرا «حیات شهید» فقط یک حقیقت اخروی نیست، یک حقیقت اجتماعی هم هست، به این معنا که شهادت، نوعی سرمایه نمادین تولید می‌کند که در میدان جامعه به گردش درمی‌آید، اعتماد می‌سازد، همبستگی می‌آفریند و افق کنش را از اکنون محدود به آینده‌ گسترده‌تر می‌برد. این همان جایی است که می‌توان زبان دین و زبان جامعه‌شناسی را، نه با زور تطبیق، بلکه با دقت فهم، کنار هم نشاند، زیرا وقتی «پیر بوردیو» جامعه‌شناس و مردم‌شناس فرانسوی از سرمایه نمادین سخن می‌گوید، منظورش چیزی است که جامعه به یک کنش یا یک شخص اعتبار می‌بخشد و آن اعتبار می‌تواند در لحظه‌های بحران، به قدرت بسیج کننده تبدیل شود.

شهادت، در سنت شیعی، یکی از بزرگ‌ترین منابع سرمایه نمادین است، اما نکته‌ مهم این است که این سرمایه، اگر در آیین بازتولید نشود، اگر در حافظه‌ فرهنگی تثبیت نگردد، ممکن است به مرور زمان در رقابت روایت‌ها رنگ ببازد. آیین وداع و تشییع، دقیقاً همان عرصه‌ای است که سرمایه نمادین شهادت را از سطح یادبود به سطح نیروی انسجام‌بخش ارتقا می‌دهد.

در این میان، مفهوم «ایران عاشورایی» از سطح یک ترکیب ادبی فراتر می‌رود و به نامی برای یک تجربه بدل می‌شود. عاشورا در این فرهنگ، صرفاً یک واقعه‌ تاریخی نیست، یک چارچوب ادراکی است، قالبی که جامعه از طریق آن، ظلم و عدالت، فقدان و پایداری، شکست ظاهری و پیروزی معنوی را معنا می‌کند. وقتی مردم در تشییع یک رهبر شهید گرد می‌آیند، ناخودآگاه در دل یک روایت قدم می‌گذارند، روایتی که در آن، شهادت پایان راه نیست، بلکه آغاز مسئولیت بازماندگان است و این مسئولیت در شیعه، همواره با زبان «امت» بیان می‌شود، امتی که قرار است امانت خون را به آینده ببرد.

بنابراین، «ملت» در چنین لحظه‌ای، تنها مجموعه‌ای از شهروندان نیست، بلکه به صورت امت تجربه می‌شود، نه به معنای محو شدن مرزهای ملی، بلکه به معنای معنابخشی به ملیت در افقی الهی، همان معنایی که در «میهن خدایی» فشرده شده است. این‌جا وطن به امانتی تبدیل می‌گردد که حفظش، رنگ عبادت می‌گیرد و همین است که مقاومت را از جنس خشونت کور جدا می‌کند و آن را به اخلاق گره می‌زند.

از همین‌جا می‌توان دریافت که آیین وداع، تنها صحنه‌ای برای ابراز اندوه نیست، بلکه عرصه‌ای برای بازتولید معنا و استحکام پیوندهای جمعی است؛ جایی که سوگ، در عین آن‌که فقدان را به رسمیت می‌شناسد، جامعه را به افقی فراتر از فقدان فرا می‌خواند. در چنین تجربه‌ای، اندوه نه نیرویی فروکاهنده، بلکه ظرفی برای احضار امید، مسئولیت و استمرار راه می‌شود. از این‌رو، زبانی که این تجربه را روایت می‌کند، دیگر زبان مرثیه به معنای متعارف آن نیست، بلکه به تدریج صورتی از «مرثیه اقتدار» به خود می‌گیرد؛ مرثیه‌ای که هم بر فقدان می‌گرید و هم توان ایستادگی و تداوم یک جامعه را آشکار می‌سازد.

«مرثیه اقتدار» تعبیر ظریفی است، زیرا مرثیه معمولاً با شکست و سوگ همراه است، اما در این‌جا مرثیه به معنای اعتراف به فقدان است، بی آن‌که به فقدان تسلیم شود. اقتدار هم در این معنا، نه لزوماً قدرت ادارى یا نظامی، بلکه قدرت معنایی و توان ایستادگی جامعه است، توان حفظ انسجام در لحظه‌ای که آسان‌ترین کار، پراکندگی است. در آن لحظه که نوحه «ای میهن خدایی» اوج می‌گیرد، می‌توان دید چگونه مرثیه، به جای آن‌که جمعیت را فروببرد، آن را بالا می‌آورد، چگونه اشک، به جای آن‌که چشم را کور کند، آن را تیزتر می‌کند، چگونه سوگ، به جای آن‌که اراده را سست کند، آن را صیقل می‌دهد.

اینجا همان جایی است که ایده‌ «خون نمی‌خوابد» از سطح یک ضرب‌المثل به سطح یک سازوکار اجتماعی تبدیل می‌شود. خون نمی‌خوابد، یعنی معنا خاموش نمی‌شود، یعنی فقدان به خلأ تبدیل نمی‌گردد، یعنی جامعه توانایی دارد فقدان را در قالب یک تعهد بازسازی کند. اگر در عاشورا، خون امام حسین(ع) با خطبه‌های حضرت زینب(س) به جریان می‌افتد و با روایت به تاریخ منتقل می‌شود، در اینجا نیز خون رهبر شهید انقلاب، با آیین وداع و تشییع به حافظه جمعی منتقل می‌گردد و حافظه، وقتی به صورت آیین اجرا می‌شود، به کنش تبدیل می‌گردد.

اگر بخواهیم با دقت یک پژوهشگر ارتباطات به ماجرا نگاه کنیم، باید ببینیم این آیین چگونه «بازنمایی جمعی» می‌سازد، نه به معنای صحنه‌سازی مصنوعی، بلکه به معنای تولید یک تصویر مشترک از خود. جامعه در این لحظه، خود را به خود نشان می‌دهد و این خودنمایی، نوعی تنظیم رابطه‌ی میان مردم و قدرت است. قدرت سیاسی، وقتی پشتوانه‌ معنایی می‌یابد، صرفاً به ابزارهای اداره متکی نیست، بلکه به اعتماد و سرمایه نمادین وابسته می‌شود و اعتماد، در میدان عمل ساخته می‌شود، نه در بیانیه‌ها.

تشییع، به عنوان یک رخداد ارتباطی بزرگ، یک میدان معناست که در آن، نشانه‌ها به کار می‌افتند، پرچم، شعار، سکوت، نوحه، اشک، نظم حرکت و حتی مسیر راه رفتن. هر کدام از این‌ها، یک کلمه در جمله‌ بلند جامعه است، جمله‌ای که می‌گوید ما هنوز ایستاده‌ایم، هنوز می‌فهمیم، هنوز می‌توانیم با هم سخن بگوییم. همین سخن گفتن جمعی است که همبستگی را بازسازی می‌کند و شکاف‌ها را، در سطح تجربه مهار می‌نماید.

در چنین لحظاتی، مسئله فقط این نیست که مردم چه می‌گویند، مسئله این است که «چگونه» می‌گویند. آن همصدا شدن، همان جایی است که می‌توان دید آیین چگونه امکان هماهنگی را تولید می‌کند. این هماهنگی، یک الگوی عملی برای جامعه است، الگویی که نشان می‌دهد می‌توان متفاوت بود اما در لحظه‌ای سرنوشت‌ساز، بر سر یک معنا به توافق رسید. هویت ملی، در اینجا، با هویت دینی رقابت نمی‌کند، بلکه با آن همراه می‌شود، زیرا روایت شهادت و مقاومت، همزمان هم به زبان ایمان خوانده می‌شود و هم به زبان وطن. در این همپوشانی است که «ایران عاشورایی» معنا می‌گیرد، ایرانی که عاشورا را نه فقط در تقویم، بلکه در اخلاق عمومی تجربه می‌کند، نه فقط در گریه، بلکه در ایستادگی، نه فقط در یاد، بلکه در تصمیم.

آنچه در پایان این مسیر باقی می‌ماند، نه صرفاً خاطره‌ یک روز، بلکه رسوب یک معناست. مردم به خانه‌هایشان برمی‌گردند، زندگی روزمره دوباره آغاز می‌شود، خبرها عوض می‌شود، چهره‌های تازه می‌آیند، اما چیزی در حافظه می‌ماند که به آسانی پاک نمی‌شود، همان لحظه‌ای که صدای یک نفر، به صدای یک ملت تبدیل شد و ملت فهمید می‌تواند با هم، بی آن‌که تمرین کرده باشد، یک کلام را حمل کند.

این لحظه، اگر درست فهم شود، یک دارایی فرهنگی است، سرمایه‌ای که می‌تواند در آینده، در بزنگاه‌های دیگر، دوباره به کار آید، زیرا جامعه یاد می‌گیرد که چگونه سوگ را به امید گره بزند و چگونه فقدان را به تعهد بدل سازد. در چنین افقی، «مرثیه اقتدار»، نام یک حقیقت اجتماعی است، حقیقتی که می‌گوید اشک، اگر در مسیر «قیام لله» جاری شود، می‌تواند به جای فرسودن، نیروبخش باشد و شهادت، اگر در آیین به حافظه تبدیل گردد، می‌تواند به جای خاموش کردن، روشن کند.

شاید مهم‌ترین پرسش پس از هر آیین بزرگ این باشد که چه چیزی از آن به زندگی روزمره راه پیدا می‌کند و چگونه می‌توان اجازه نداد آن سرمایه‌ نمادین، در گردوغبار عادت فرسوده شود. پاسخ شاید در همان آیه پنهان است که دعوت به قیام می‌کند، قیامی که هم «مثنی» است و هم «فرادی»، هم در پیوندهای نزدیک و روزمره شکل می‌گیرد و هم در تصمیم‌های فردی، قیامی که از جنس تداوم است، نه از جنس هیجان لحظه‌ای. اگر خون نمی‌خوابد، از آن روست که هر بار در حافظه‌ جمعی بیدار می‌شود و هر بار که بیدار می‌شود، از ما می‌پرسد آیا می‌توانیم آنچه را در میدان وداع تجربه کردیم، به اخلاق زیستن ترجمه کنیم، آیا می‌توانیم وطن را همچنان خدایی ببینیم، نه برای آن‌که از دردهایش فرار کنیم، بلکه برای آن‌که دردهایش را شایسته‌ درمان بدانیم و آیا می‌توانیم اشک را به جای پایان، به آغاز تبدیل کنیم، همان گونه که ملت در آن لحظه‌، با همصدا شدن، نشان می‌دهد که مرثیه، اگر درست خوانده شود، نه سقوط، بلکه برخاستن است.

 

انتهای پیام
خبرنگار:
حدیث منتظری
دبیر:
سلما آرام
captcha